شمارهی هفتم/صفحه هجده
داستان دنبالهدار ...
ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت هفتم:
_ من بدون تو میمیرم بهمنیار. ته دلم ...
_ هیششش!
بهمنیار لبهایم را بوسید طوری که ساکت شدم، طوری که نفس کم آوردم، طوری که تمام دلهرههایم فرو ریختند و رفتند. نفهمیدم چه شد که در آغوشش خوابم برد. به حدی آرام بودم که اگر جان میدادم شیرینترین مرگ هستی بود. مثل پر سبک بودم. درست است که ساحل خنک و مواج زیر مهتاب فراوان دلکشی بیمانندی داشت اما بهمنیار و آغوش و بوسههایش که بیدریغ پیشکشم میشدند بیتأثیر نبودند.
تنها چیزی که از آن شب وصف ناشدنی بهیاد دارم صدای خش خش گامهای بهمنیار روی شنهای ساحل بود که من را کول گرفته بود و به سمت ویلا میبرد. همان ویلای پر خاطره و پرماجرایمان، همان ویلای لبریز از عشق و شورمان، همان ویلای دنجی که دوتایی در آن بهشت و جهنم را به نهایت بردیم، همان ویلای زیبا و لوکسی که بهمنیار خودش روی قطعه زمین به ارث برده از پدربزرگ مرحومش ساخته بود، همان ویلای ترسناکی که جسدش در آن پیدا شد و او را برای همیشه از من گرفت.
خدای من! آن شب شوم هم هوا خنک و صاف بود و هم مهتاب فراوان. اما چرا چنین شد؟ چرا بهمنیار را از من گرفت و به فرشتهای آسمانی سپرد؟ جسم لاغر و ورزیدهاش مثل خورشید میدرخشید. دو چشم سبز فراخش زیر مژگان پرپشت مردانهاش تا به ابد پنهان ماندند و من بعد از او نه دنیا را خواستم و نه حتی خودش را! طوری رفت که از خودش هم دلزده شدم، از آسمان، از مهتاب فراوان، از شبهای خنک و آرام و دلکش ساحلی، از همهچيز و همهکس. بهتا آنقدر گریست که نزدیک بود جان بدهد و مامان سفت به آغوش میفشردش که بماند. بابا در طول مراسم ختم چندباری حالش بد شد و روزها سوخت و درون سینهاش ریخت. قدم میزد و میگفت ای کاش نشناخته بودمش، چه جوانی بود! دو ماه بعد که سکته کرد و به کما رفت همه میدانستیم علتش فوت جانسوز بهمنیار بوده است.
آتش موجود عجیبی ست. میسوزد و میسوزاند و رفتن بهمنیار مانند آتش بود.
من و بهمنیار دو روز قبل از جشن عروسی امیران و پرلین در یک مراسم کوچک و خصوصی که فقط پدر و مادرهایمان حضور داشتند به عقد هم در آمدیم. فردای عقد، مامان با همه تماس گرفت و خبرشان کرد. فامیل به هیجان آمد که چه خوب! هم امیران سامان میگیرد و هم مهرو جفتش را یافته است. اما دل من از همان لحظهای که بهمنیار گفت با حریر به جایی نرسیده و از هم خوششان نیامده و خواست دوباره با هم باشیم و من میدانستم بخاطر من آن دختر باکمالات از چشمش افتاده، هی لرزید و هی لرزید.
گاهی آدمها خواهان چیزی که بهتر است نمیشوند بلکه جذب آنچه میگردند که متعلق به کسی نیست یا دور از دسترس نگاه داشته است. وگرنه بهمنیار باوجود حریری که حتی همجنسانش را میخکوب میکرد نباید سمت من نیم نگاهی میانداخت. گاهی یک کاغذ تا خورده از یک کتاب بیشتر کشش خواندن میآفریند. وگرنه مهروی احمق و ترسو کجا حریر بانو کجا! حریر بعد از فوت شوکه کنندهی بهمنیار به ترکیه و سپس به اروپا رفت تا شغلش یعنی سوپر مدلینگ را آنجا پی بگیرد. او هم از این فقدان کم نسوخت. خبر را که شنیده بود صورت خود را چنگ زده بود. در بعضی از عکسها رد چنگهایش نمایان بودند.
_ چرا من بهمنیار؟
_ تو مال خودمی مهرو! از اول بودی
_ از حریر ترسیدی؟
_ نه بابا! نمیساختیم با هم. دعوامون میشد.
_ با منم دعوات شده
_ آره ولی این دو تا دعوا فرق داشت.
و من میدانستم آنچه بهمنیار را به من چفت کرده جذبهی جنسی عمیقی ست که نمیتواند از آن خلاص شود. خیلی مرد بود. خیلی مردانه بود. برعکس فرداد که گاهی دوگانه میزد. کاش بهمنیار میدانست برای من کافی ست همینکه هست، وجود دارد، مدتی من را خواسته، مدتی با من بوده. این تجربهی خوب خیلی برای من ارزش داشت.
_ من از حریر خیلی کمترم
_ نه مهرو! اشتباه نکن او زودتر و محکمتر از تو شروع کرده
_ خیلی قوی و لول بالا ست!
_ نه عزیزم. اگر آن روز از ویلا بیرونت نکرده بودم چند ماه بعد تو هم لنگهی او میشدی. شاید هم قویتر و لول بالاتر.
_ پس چرا بیرونم کردی؟
بهمنیار جوابم را نداد. فقط من را بوسید و همان جذبهی جنسی شوریدن گرفت. به فاصلهی چند روز بعد به تور کویر دعوت شدیم و حرارتش آنجا باوجود بهتا دو چندان شد.
بهتا پیشنهاد داد برنامهی جشن کوچکی بریزیم و برای زندگی کردن به آمریکا برویم. من و بهمنیار جشن کوچک را پذیرفتیم اما مهاجرت را نه.
_ داداش اینجوری که میگم برای هر دوتون بهتره
_ برنامه دارم سیستر کوچولو. میخوام پریانک رو درون ایران رو فوق حرفهای بسازمش و بعنوان سوپر مدل ایرانی_ایرانی بفرستمش میادین خارجی. اینطوری گیراتره. از همه مهمتر بچه میخوام. پسرمو اینجا میخوام.
_ عزیزم داداشم! بچهدار شدن رو جلو بنداز
_ همین تصمیم رو دارم
_ مبارک باشه. دختر خوبیه. پدر و مادر خوبی هم داره. بی دردسر و آرومن
_ آره. کجا رفت؟
_ اونجا ست. داره نوشیدنی انتخاب میکنه
_خوشکله. اما کم تجربه ست. میوهی کاله
_ اگه به سبک تو برسه نوبره! حریر رو روز اول یادت میاد؟ از یه توله سگ ولگرد کمتر بود
_ مهرو جلوش اعتماد بنفس نداشت. میگفت از من سره!
_چی؟! جدی میگی؟ نوش جونت واقعاً!
_ گلرخ رو بگو! اونو دیدی؟
_ میشناسمش بابا! موش بود به مهرو رسید چه زبونی وا کرد. انگار دوپین کرده باشه!
_ با فرداد جفتی زدن ریختن سر مهرو. اینم کم نمیآورد. اون دو تا هم جلز و ولز میکردن
_ کجا رفت زن داداشم؟ گمش کردم. نیست!
_ ماکان این دور و بره؟
_ چی؟ ماکان؟
"ماهک" روی پای من خوابیده بود. دختربچهی بانمکی بود. پوست سبزه و اندامی لاغر داشت. به ماکان گفتم بزرگ شود چشمها و ذهنها و دلها را از آن خود میکند و او گفت اجازه نمیدهد وارد شغل من شود. من آرام و پنهانی برای ماهک گریستم. با خودم اندیشیدم چقدر بد است آدم پدری مانند ماکان داشته باشد. بابای من تا چه اندازه خوب بود و دوستم داشت اما ماکان خودکامهای سرگردان بود. طفلک ماهک معصوم.
میدانستم اگر بهمنیار من را کنار ماکان ببیند بلوا به پا میشود اما حاضر بودم بخاطر چشمان معصوم ماهک هر عذابی به جان بخرم. طفلک بیگناه بیمادر بیپناه.
در حال نوازش موهای ماهک بودم که بهمنیار و بهتا مضطرب سر رسیدند و همانطور که حدسش را میزدم بلوا به پا شد.
_ تو چی از جون نامزد من میخوای؟ اون دیگه عقد منه. زن منه نامرد
_ کاریش ندارم. باهاش درد دل کردم. ماهک پیشش آروم بود
_ توی مهمونی کاروانی هم درد دل میکردی حرومزاده؟
_ اون موقع فرق داشت. تنها بود. الان نه. الان مثل خواهره برام
ماهک بیدار شد و جیغ کشید. فوراً بغلش کردم و دور شدم. همینکه دور شدم آن دو به جان هم افتادند و من در آن لحظه دلمشغولی دیگری جز ماهک نداشتم. به کافه بردمش و برایش خوراکی خریدم و تا صبح در آغوشم گرداندمش بعد هم به اتاقم بازگشتم و کنار خودم خوابید. مطمئن بودم بهمنیار طلاقم میدهد و من در ذهنم برنامه داشتم با ماهک به خانهی پدرم بازگردم. میخواستم خودم بزرگش کنم. همانطور که مامان و بابا خودم را پرورده بودند. آرام، پر مهر، سنتی، بیخیال. اینهمه درد برای ماهک خیلی زیاد بود و از شدت سنگینیش دل من میترکید.
دمدمای ظهر بهمنیار با صورتی پانسمان شده به اتاقمان بازگشت. چند زخم سطحی روی گونه و چانهاش با چسبهای سبک پوشیده شده بودند. همینکه من را دید فوراً ماهک خوابآلود را از آغوشم بیرون کشید و به بهتا سپرد. تا آمدم حرف بزنم بهتا رفت و در پشت سرش بسته شد و من ماندم و بهمنیاری که کوه آتش بود. چند دقیقه بعد دست و پایم از شدت درد توان تکان خوردن نداشتند. کتکم زد. در سکوتی سنگین زیر ضربات محکم و سریعش له شدم.
_ دلم برای ماهک سوخت. اون گناهی نداره
_ بچه میخوای؟ آره؟ باشه!
یک ساعت بعد جسمم از شدت لهیدگی به حدی سنگین بود که هر آن انتظار داشتم تخت بشکند و چوبهای شکستهاش میان دندههایم فرو بروند. اما این یکی اتفاق نیوفتاد! بهمنیار بالای سرم نشسته بود و با موهایم ور میرفت و سفارش نهار میداد. طوری عادی بود که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. این حالتش من را تا سر حد مرگ میترساند. دفعهی قبل هم همینطوری آرام بود. مدتی نگهم داشت و بعد بیرونم کرد.
_ میخوای بیرونم کنی؟
_ نه
_ طلاقم میدی؟
_ نه
_ ولم میکنی؟
_ فکر بهتری برات دارم
_ هنوز فکر و دلم پیش ماهکه
_ سادهای مهرو. خیلی صاف و پاکی. تو آدمی یا فرشته؟
_ یعنی چی به سرش میاد. ماکان آدم نیست. مثل حیوونه. پدر نیست.
_ اگه ماکان ازت میخواست حاضر بودی بخاطر ماهک باهاش راه بیای. مطمئنم. یا خیلی مرد بود که این کار رو نکرد یا احمق!
بهمنیار راست میگفت. آن لحظه حاضر بودم بخاطر ماهک هر کاری بکنم.
با نوازشهای بهمنیار باز به خواب رفتم. خسته بودم. به اندازهی یک عمر خسته بودم. غم ماهک معصوم داشت جانم را میگرفت. طفلک خیلی تنها بود. خوابش را دیدم. دنبالش میدویدم و او جیغ میزد. همینکه گرفتمش و بغلش کردم صدای بهتا بیدارم کرد.
_ مهرو جان؟ خوبی عزیزم؟ خجالت میکشم از چشمات. داری ناله میکنی این مسکن رو بخور راحت بخوابی.
_ بهمنیار کجاست؟
_ اینجام عزیزم. دارم ناهار میخورم. برات کمپوت و آبمیوه سفارش دارم.
_ گرسنه نیستم. خوابم میاد.
دوباره خواب من را برد و در خود کشید و باز صدای جیغ ماهک و نگاههای خسته و غمگینش از یک سو و پچپچ نامفهوم بهمنیار و بهتا از سویی دیگر سرم را پر کردند. طولی نکشیده وارد لایههای عمیقتر رؤیا شدم و همگی محو گشتند. رؤیای بابا، بابای مهربان و دلسوز خودم، بابایی من که جز من کسی را در زندگی نمیدید و نمیشناخت هر چند خیلی بینا بود.
_ حواست بهش باشه
_ نگران نباش داداش
_ همینکه جواب تستش مثبت شد میبریش پیش خودت. به خانوادش میگی درگیری کاریه. این وسط چندتا کار سبک هم براش بتراش.
_ منو دست کم گرفتی یا از چیزی ترسیدی یا شدت عشقه؟
_ بچهمون که به دنیا اومد برش میگردونی پیش خانوادهش. بهش میگی بچه مرده و تمام.
_ اگه دختر بود؟
_ اگه دختر بود پیش مهرو میمونه.
_ هر جور تو بخوای داداش
_ بهتا!
_ بله داداش
_ ناراحتی؟
_ نه! دلم میخواست جشنتون رو ببینم. برنامهریزی داشتم.
_ زخم و کبودیهای دوتامون خوب بشه به روی چشمم. فراموشش نکردم.
بهمنیار و بهتا یکدیگر را به آغوش گرفتند و همانجا کنار مهرو به خواب رفتند. خواهرانه و برادرانهای که عمقش را فقط خواهرها و برادرها میدانند بین آن دو موج میزد. سهم بهتا و بهمنیار از ترسها و تنهاییهای کودکی یکدیگر بودند و بس.
🦢هلی آ

